ذبيح الله صفا
473
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
عجايب يوسفى چون مه كه عكس اوست درصد چَه * ازو افتاده يعقوبان بدام و چاه ملّتها چو زلف خود رسن سازد ز چَههاشان براندازد * كشدْشان در بَرِ رحمت ، رهاندشان ز حيرتها چو از حيرت گذر يابد صفات آنكه دريابد * خمش كه بس شكسته شد عبارتها و عبرتها * * چونكه درآييم بغوغاى شب * گَرد برآريم ز درياى شب خواب نخواهد ، بگريزد ز خواب * آنكه بديدست تماشاى شب بس دل پرنور و بسى جان پاك * مشتغل و بنده و مولاى شب شب تتق شاهد غيبى بود * روز كجا باشد همتاى شب راه درازست برانيم تيز * ما بدرازا و به پهناى شب روز اگر مكسب و سوداگريست * ذوق دگر دارد سوداى شب مفخر تبريز توى شمس دين * حسرت روزى و تمنّاى شب * * بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست * بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست اى آفتاب حسن برونآ دمى ز ابر * كآن چهرهء مشعشع تابانم آرزوست بشنيدم از هواى تو آواز طبل باز * بازآمدم كه ساعد سلطانم آرزوست گفتى ز ناز بيش مرنجان مرا برو * آن گفتنت كه : « بيش مرنجانم » آرزوست و آن دفع گفتنت كه بروشه به خانه نيست * و آن نازو باز تندى دربانم آرزوست در دست هركه هست ز خوبى قراضههاست * آن معدن ملاحت و آن كانم آرزوست اين نان و آب چرخ چو سيليست بىوفا * من ماهيم ، نهنگم ، عمّانم آرزوست يعقوبوار وا اسفاها همى زنم * ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست و اللّه كه شهر بىتو مرا حبس مىشود * آوارگىّ و كوه و بيابانم آرزوست زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او * آن نور روى موسى عمرانم آرزوست